همینجوری

بسم الحق

همینجوری

بسم الحق

ذهن خطرناک

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۴۴ ب.ظ








اوه اوه اوه ... !!!

چقدر ازین آدمها در مذهبیها و متدینها زیادن...






موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۲۲
کارور بیان

نظرات  (۵)

مثل خودت
پاسخ:
👍😅
یکیشونم من...
اعتقاد کاری ندارم ولی آدم هرچی کمتر بدونه راحت تره
پاسخ:
یاد اون داستان افتادم که یک مبلغ دینی رفت قطب برای دعوت به یکتاپرستی...
کلی برای مرد اسکیمو از اطاعت از خدا و عبادت و اینکه هرکی عبادت نکنه میره جهنم گفت.
اسکیمو پرسید اگر کسی از فرامین دین تو اطلاع نداشته باشه و عبادت نکنه باز به جهنم خواهد رفت!؟     مرد گفت نه خدا عادل است و گناهی بر کسی که  اطلاعی نداره نخواهد نوشت
مرد گفت پس چرا میخوای منو اگاه کنی و به جهنم بفرستی... ؟!☺
عالی👍
در ایران کلا ازین مدل ادم زیاد داریم
پاسخ:
🙏❤🌹
درود بر جناب افغانی بزرگ 😃حالت خوبه ؟! 

ممنون جالب بود ...برعکس از این نوع تا دلتون بخواد هست ...
پاسخ:
سلام ارادت داریم❤
🌹
شخصی به خانقاه درآمد و مرکب خویش را در طویله آن بست و به جرگه صوفیان درآمد. صوفیان که از گرسنگی، در شرف هلاکت بودند، بی آنکه صوفی تازه وارد باخبر گردد، جز او را به حکم اضطرار ذبح نمودند، و از آن طعامی مهیّا ساختند، و پس از آنکه با صوفی تازه وارد، طعام را تناول کردند، به وجد آمدند و به سماع و دست افشانی پرداختند؛ و از قضا به هنگام سماع، همنوایی نموده و می گفتند: «خر برفت و خبر برفت»:

چون سماع آمد از اول تا کران

مطرب آغازید یک ضرب گران

خر برفت و خر برفت آغاز کرد

زین حراره جمله را انباز کرد

زین حراره پای کوبان تا سحر

کف زنان خر رفت و خر رفت ای پسر

صوفی تازه وارد نیز بی آنکه، مقصود صوفیان از این همنوایی را دریابد، با آنان هم صدا شد و به تقلید کورکورانه از گفتارشان پرداخت:

از ره تقلید آن صوفی همین

خر برفت آغاز کرد اندر حنین

چون آن سماع و جوش و خروش فرو خوابید، صوفی بیچاره به سراغ خر خویش آمد، تا زحمت را کم کند. اما با کمال تعجب جای خر خویش را خالی دید. به شتاب، به پیش خادم خانقاه آمد و او را به باد ملامت و سرزنش گرفت. خادم بیچاره گفت: «من در این ماجرا هیچ نقشی ندارم و به دلیل اصرار صوفیان به چنین کاری اقدام نمودم.» آنگاه افزود: «من بارها به خانقاه آمدم تا تو را از این کار باخبر سازم، اما چون دیدم که تو پرحرارت تر از دیگر صوفیان خبر برفت و خر برفت می گویی، از مقصود خویش منصرف می شدم، و تو را راضی به این کار می پنداشتم»:

گفت والله آمدم من بارها

تا تو را واقف کنم زین کارها

تو هم گفتی که خر رفت ای پسر

از همه گویندگان، باذوق تر

باز می گشتم، که او خود واقف است

زین قضا راضی است مردی عارف است

مولوی میگه:

خلق را تقلیدشان بر باد دارد

که دو صد لعنت بر این تقلید باد

خاصه تقلید چنین بی حاصلان

خشم ابراهیم با برآ فلان
پاسخ:
😊👌دم شما گرم
لذت بردم...
تشکر

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی